|
faryade sookoot
|
||
|
faryadhaye zire ab |
به وبلاگمون خوش اومدی .آره وبلاگمون چون به زودی قرار تمام فریادهای زیر آب ما اینجا انعکاس پیدا کونه. تا چند روز دیگه این وبلاگ کارش رو شروع میکنه تا دریچه ای هرچند کوچک وساده اما سرزنده و پاک رو از دریایی که ما درونش در حال غرق شدن هستیم باز کنه. به امید روزی که ساحل جای امنی برای زندگی ما درییایی ها بشه.دوستون دارم
maile:PEJMAN_JUVE2@YAHOO.COM
نه خوابم می برد نه می برد مرگم به بیداری
به این حال معلق تا کی ام بیدار می داری
فقط یک پنجره کافی ست تا خورشید برگردد
به این شب های سیمانی و ساعت های دیواری
هوا! گاهی هوا! گاهی هوا! گاهی هوا! گاهی
نفس بفرست، مُردم آه از این آهِ تکراری
نه مرادم، نه مریدم، نه پیامم، نه کلامم، نه سلامم، نه علیکم، نه سپیدم، نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم، نه زمینم، نه به زنجیرِ کسی بستهام و بردۀ دینم
نه سرابم، نه برای دل تنهاییِ تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم، نه حقیرم، نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم، نه بهشتم که چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلمِ نور نوشتم ...
حقیقت نه به رنگ است و نه بو، نه به های است و نه هوی
نه به این است و نه او، نه به جام است و سبو
گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم
تا کسی نشنود این رازِ گهربارِ جهان را :
آنچه گفتند و سُرودند، تو آنی خودِ تو جان جهانیگر نهانی و عیانی تو همانی که همه عمر به دنبالِ خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرارِ نهانی
همه جا تو نه یک جای نه یک پای همه ای با همه ای همهمه ای
تو سکوتی تو خودِ باغ بهشتی
تو به خود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی
در همه افلاک بزرگی نه که جُزئی نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی، به خود آی تا درِ خانه متروکۀ هر کس ننشینی
و به جز روشنی شعشعۀ پرتو خود هیچ نبینی
و گلِ وصل بچینی ...
مولانا جلالالدین رومی
میخوام داستانی بگم براتون که شاید تا حدی، توجیحی باشه برای عذابی که میکشیم در زندگی.حالا جقدر این داستان تاثیر میذاره روی نگاهتون به ارزشی که برای خودتون قایل هستید نمیدونم اما امیدوارم این داستان خیلی ساده هرچقدر هم کم تاثیر خودشو بذاره.
|
|